محمد خزائلى

413

شرح بوستان ( فارسى )

حكايت 9 ص 320 مرا در نظاميه ادرار بود حكايت 10 ص 320 كسى گفت حجاج خونخواره‌اى است حكايت 11 ص 321 شنيدم كه از پارسايان يكى حكايت 12 ص 321 به طفلى درم رغبت روزه خاست حكايت 13 ص 323 طريقت‌شناسان ثابت قدم حكايت 14 ص 324 شنيدم كه دزدى درآمد ز دشت حكايت 15 ص 324 يكى گفت با صوفيى در صفا حكايت 16 ص 325 فريدون وزيرى پسنديده داشت حكايت 17 ص 328 جوانى ز ناسازگارى جفت حكايت 18 ص 329 شبى دعوتى بود در كوى من حكايت 19 ص 331 در اين شهر بارى به سمعم رسيد حكايت 20 ص 332 يكى صورتى ديد صاحب جمال حكايت 21 ص 336 جوانى هنرمند فرزانه بود باب هشتم حكايت 1 ص 341 جوانى سر از راى مادر بتافت حكايت 2 ص 342 ملك‌زاده‌يى ز اسب ادهم فتاد حكايت 3 ص 343 يكى گوش كودك بماليد سخت حكايت 4 ص 346 شنيدم كه طغرل شبى در خزان حكايت 5 ص 347 يكى را عسس دست بر بسته بود حكايت 6 ص 347 برهنه تنى يك درم وام كرد حكايت 7 ص 347 يكى كرد بر پارسايى گذر حكايت 8 ص 347 ز ره بازپس مانده‌يى ميگريست حكايت 9 ص 348 فقيهى برافتاده مستى گذشت حكايت 10 ص 351 بتى ديدم از عاج در سومنات